... متفاوت ترین دختر دنیا ...

... الیسا مینویسد



تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

وقتی این پست رو خوندم یاد خودم افتادم....

بعدا راجع بهش بیشتر توضیح میدم...



نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت | 13:39 توسط الیسا | نظرات (2)



پست پایین یه پست متفاوته و فک کنم درد دل و مشارکت خواستن از مخاطبام باشه....

اگه کسی حس کرد حوصله ی خوندش و داره ( طولانیه نسبتن) بگه تا رمز بدم...

کامنتدونیه پست پایین تری بازه...

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت | 00:47 توسط الیسا |

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت | 00:46 توسط الیسا | نظرات (3)

هر روز میخواهم از ابتدا شروع کنم.....

نمیشود...



خوب نگاه کن...


 رد پای یک غریبه ...

بر روحم... جسمم

چه خراش هایی به یادگار گذاشته


مرهم ندارد این زخم ها....


خوب نمیشوند...


مگر تو کاری کنی....


نوشته شده در جمعه 1 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت | 18:37 توسط الیسا | نظرات (10)

احترام را

محبت را

  

و حتی عشق را


با مادیات معاوضه میکنند...


دنیا از آن ِ خودتان...

تنهایم بگذارید....

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391ساعت | 18:39 توسط الیسا | نظرات (5)

من هنوز مستم...

قدمهایم هم سست...

راه رفتن مستان را دیده ای؟





تب و لرز بهانه ی خوبی بود برای پناه آوردن به آغوشت.....

نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1391ساعت | 03:45 توسط الیسا | نظرات (2)

خانه خراب تو شدم...

ممنون از دوستایی که جواب پست پایین رو دادن...

خب همونطور که مشخصه مخاطبای وبلاگ من به 10 نفر هم نمیرسه
اما من همچنان مینویسم... که ثبت بشن بعضی از لحظه هام... احساسام ... خاطره هام.... نگاهام....
ولی  احتمالا رمز دار...

+ من دلتنگم... دلتنگ... خیلی... خواب شاید مرهم باشد... شاید!
نوشته شده در جمعه 25 فروردین ماه سال 1391ساعت | 03:41 توسط الیسا | نظرات (3)

بی اعتمادم کن به همه ی دنیا ... یا اینکه با من باش

کنار من تنها... کنار من تنها... کنار من تنها...



+ بی اعتمادم به همه ی دنیا...

+ تب کردم... د ی ش ب ...

+  فردا میرم ...



+ وقتی اینجا رو میخونی فک میکنی نویسنده چه شکلی باشه ( هر چی که مربوط به ظاهر میشه...) + چه شخصیتی داره...

تا حد اقل ۱۰ نفر به بالایی جواب ندن آپ نمیکنم....نظر ها رو هم تایید نمیکنم... گفته باشم...( یه الیسای عصبانی و تب دار )

 

نوشته شده در جمعه 18 فروردین ماه سال 1391ساعت | 15:05 توسط الیسا | نظرات (8)

او تنهاست..... سالهاست که تنهاست... به خانه اش میروم.... برعکس تمام مجردها.... زندگیش بدجور منظم است... و من میدانم او ساعت 8 شامش را میخورد.... و ....

برایم تنقلات عید می آورد....  آجیلی که مثل هر سال از همان آجیل فروش معروف میخرد... و گز با همان مارک .....  شیرینی که من دوست دارم.... و سیب.... سیب سرخ.....

سیب که تعارفم میکند...... میگویم میل ندارم.... و او برای خودش یک سیب میگذارد....  برایم از روزهایش میگوید.... 

سیب خودش را به طرفم میگیرد .... : پوست بگیر.... قبل ازین که دوباره بگویم میل ندارم.... : تو قاچش کن.... دوتایی می خوریم.....

لبخند میزنم..... سیب را از دستش میگیرم.... پوست میگیرم.... و دو تایی میخوریم.... و سر قاچ آخر او پیروز میشود و مرا مجبور به خوردنش میکند.... لبخند میزنم ....... مسیر نگاهم را از چشمانش به تلوزیون منحرف میکنم تا برق اشک را در چشمانم نبیند.... کتابی که روی میز مطاله اش دیدم بدجور دلم را لرزانده... ...

"سفر آخرت" ........دلم گرفت وقتی او را تصور میکنم در این خانه ی در اندر دشت..... تنها....  به مرگ فکر میکند.....

و من تصویر او که از پشت پنجره برایم دست تکان میداد را بارها و بارها در ذهنم مرور میکنم....



نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1391ساعت | 21:45 توسط الیسا | نظرات (4)



اینجا بهم هیچ کمکی نمیکنه...

نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین ماه سال 1391ساعت | 13:00 توسط الیسا | نظرات (6)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
نوشته شده در جمعه 11 فروردین ماه سال 1391ساعت | 03:03 توسط الیسا | نظرات (1)

باز باران با ترانه

می چکد بر بام خانه...


+گوشی تلفن من خیلی کم زنگ میخوره کلا...

+دوستمون شبانه روز داره تبلیغ میکنه هیچکس تنها نیست...

+ مشکل از خطمه پس...

+از ایرنسل که آبی گرم نمیشه... پیش به سوی همراه اول... ( وبلاگ خودمه... دوست دارم رایگان تبلیغ کنم... D:)


+از اول عید فقط یه مهمونی رفتم...

+دقیقا وقتی باید دوستی جونم! بخواد صدامو بشنوه که من بعد از مدتها رفتم مهمونی.... این شانس من دارم؟؟؟

+ممنون از دوستانی که خیلی نگران حالم بودن بعد جریان زمین خوردن بنده ( رجوع شود به پست سالی که نکوست از بهارش پیداست)..... به استحضارتون برسونم که خوبم... گویا به خیر گذشت... و ملالی نیست جز این که نمیتونم بشینم... بشینم نمیتونم بلند شم از جام... کلا داستانیه برای خودش...


+دوست دارم دوستایی که اینجا رو میخونن اگه تصوری از  شخصیت و ظاهر من دارن لطف کنن برام بنویسن تصورشونو ... هر چند میدونم  خیلی روزمره نویسی نداشتم... و روزمره نویسی بیشتر میتونه تصور از نویسنده ایجاد کنه... 




نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین ماه سال 1391ساعت | 01:42 توسط الیسا | نظرات (7)

سال 90 لطفش را در حقم تمام کرد... 

شاید هم ارمغان سال جدید باشد... آن هم کاملا غافلگیر کننده( "سوپرایز" )

طوری زمین خوردم که... قطع به یقین یادگاری میماند... حتی برای سالیان دور...

یعنی دیگه نه میتونم بشینم نه میتونم راه برم... نه خم شم.. کلا از کار افتادم...

تموم استخونای بدنم تحت تاثیر قرار گرفته و البته بر اساس دوری و نزدیکی به محل حادثه با شدت مختلف...

خب ازونجایی هم که آخر ساله همه پر مشغله هستن پیشنهاد پدر برای مراجعه به پزشک از مرحله ی پیشنهاد گذر نکرد...



الهی آخرین خونه تکونی مجردیت باشه... نیت کن و واسه 3 نفر بفرست... تا آخر عید خبرای خوبی میشنوی... زنجیر و قطع نکن...که تا 3 سال هیچ خواستگاری نمیبینی...


این هم لطف دوست عزیزم بود ... من هم برای محکم کاری علاوه بر 3 نفر با شما هم به اشتراک گذاشتم...



عیدتون مبارک...  الیسا


نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1390ساعت | 23:28 توسط الیسا | نظرات (7)

میدانی غریبه...

تصمیم گرفته ام مدتی را...

بی احساس زندگی کنم...

و این شاید اولین گام تغییرم باشد...

دلم میخواهد یک شکل دیگر زندگی کنم...

نوشته شده در دوشنبه 22 اسفند ماه سال 1390ساعت | 20:48 توسط الیسا | نظرات (5)

و با شکست غرور...

عشق هم نابود میشود...


 _ کاش نابود میشد!





+ یه نامه که خیسه پر از اشکه و بازم کسی اونو نمیخونه...

+ برگشتم...

+ جای همخونه ام خالی نبود... بر عکس تصورم... خب... تنهایی راحت ترم... خـــــــــ لـــــــــ ی...

+ من خیلی احساساتیم.... این خیلی بده.... اه...

+ دیروز کلی گریه کردم....

+ غرور نداشتم.... کاش قدرشو میدونستی...

+ انتظار نداشته باش واسه لطف ب ی ج ا ت ازت تشکر کنم... هیچوقت... امیدوارم دیگه ازین لطفا در حقم نشه...

+ میدونی... برمیگرده به چندین سال قبل...شاید اون موقع که پشت اون پنجره ... ساعتها گریه کردم... شایدم قبل تر...

+ کاش سال 89 و 90 وجود نداشت...

+شاید بزرگترین اتفاقای زندگیم توو این دو سال باشه... اما به بدترین شکل ممکن...

+ نه.... از ناشکری خوشم نمیاد.... همیشه مدیونتم خدا... میتونست بدترم باشه.... اما بذار گله هم کنم.... کاش اینجوری امتحانم نمیکردی...

+ بازم بپوشون... یه روز درست میشه... اگه تو* بخوای...

+ بد حسیه... وقتی ندونی.... میخوای... یا نمیخوای....

+ امان از اعتماد....

+ اعتماد.... ؟.... !


شاید انتظار  زیادی باشه خیلی .... ولی دلم میخواد نظر راجع به تموم سطرهای  نوشته ام داشته باشم....

نوشته شده در جمعه 19 اسفند ماه سال 1390ساعت | 03:52 توسط الیسا | نظرات (7)

میدانی؟

دیگر راهی نیست...

به آخر خط رسیده ام...

دست و پا زدنم هم... دیگر فایده ای ندارد...

قانون باتلاق را که میشناسی؟!

نوشته شده در جمعه 12 اسفند ماه سال 1390ساعت | 01:09 توسط الیسا | نظرات (2)

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است! قیصر امین پور


نمیدانم اینکه دیگر گریه نمیکنم.... خوب است یا بد.....


برف.... خانه ی کودکیم.... سرسره ی برفی....
برف... خانه باغ..... خیابان خلوت .....
برف... کوچه ی مدرسه.... اتوبوس

باران بهاری... امتحان های خرداد.... م ر ی م
خــــ ــــــــــــــــــــــ ــاطــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــره...
نوشته شده در شنبه 22 بهمن ماه سال 1390ساعت | 23:28 توسط الیسا | نظرات (5)

نامه را بارها و بارها خواندم....

بارها و بارها با خواندن سطرهایش اشک ریختم....

چقدر خوش خیال بودم....

مخاطبش من نبودم....


خوام تعبیر شد...

اما کاملا بر عکس!


نوشته شده در جمعه 21 بهمن ماه سال 1390ساعت | 17:27 توسط الیسا | نظرات (3)

همخونه ام رفت....


وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن

نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن ماه سال 1390ساعت | 14:19 توسط الیسا | نظرات (3)

هوای با تو بودن سرد است....

سردتر از هوای شهرم.....

باشد!

قبول!

روی قولم میمانم.....




جای تمام از دست رفته هایم......

یاد گرفتم روی هیچ قول مردانه ای حساب باز نکنم!


نوشته شده در سه شنبه 18 بهمن ماه سال 1390ساعت | 01:07 توسط الیسا | نظرات (4)

من بی تو له شدم

تیر هجوم درد

قلبی که یخ زدو کاریش نمیشه کرد...*



  • * این قسمت اول آهنگ تیتراژ فصل دوم قلب یخیه.... شاید این چند روزه هزار بار گوشش داده باشم.....
  • از یخبندون همونقدر میترسم که از مرگ شاید یه روز تعریف کردم که چرا....
  • کلی برنامه تفریحی ریخته بودم واسه این چند هفته بیکاریم.... تقریبا هیچکدومش انجام نشد... اصلا نمیدونم چه رازی هست توو این که من نتونم تفریح کنم.....
  • تعطیلاتم رو به اتمامه......
  • دلم به شدت سینما میخواد.... حالا شاید برم...... تنها..... فقط چه فیلمی؟ نمیدونم...
  • من از دستای تو دور و به مرز گریه نزدیکم......
  • امسال تولد نگرفتم... بی سابقه بود.... همه تعجب کردن..... منم گفتم عوضش شما هم هدیه ندادین.... خوب جوابشونو دادم.....نه؟.....
  • کاش با همون گریه همه چیزو تموم میکردم.......
  • حتی با آهنگ استقبال! یا همون پیشواز هم کسی بهمون زنگ نمیزنه......
  • پست پایینی میتونست بحث برانگیز باشه.... اما نشد......
  • من دیوونه ام....... شک نکن.......
نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن ماه سال 1390ساعت | 13:25 توسط الیسا | نظرات (3)

از خانه بیرون میروم...... باران میبارد..... چتری ندارم .... مدت ها پیش بخشیدمش...... به او .... او که دوست ندارد خیس شود..... اما من ...... نه..... ترسی ندارم از خیس شدن ...... باران انقدر شدید هست که من تا سر کوچه نرفته موش آبکشیده شوم....... آینه ندارم ...... اما میدانم گونه هایم سرخ است......  میروم ..... آنقدر که هوا تاریک میشود.... و چراغها روشن..... باران کم کم زبر میشود ....... همه سر به زیر میشوند ....... از ترس شلاق تگرگهای کوچک....... آسمان نمیتواند نا مهربان بماند..... و حالا برف است که میبارد...... نرم و یکریز....... و من تمام این مدت  فکر میکنم...... به  معجزه ی فصل سرد..... به مغازه هایی با دکور قرمز....... عروسک.... شکلات...... شمع...... که همه با قلب مزین شده اند....  بازارشان عجیب گرم است این روزها.....اما نفهمیدم..... این که هنوز شکلات قلبی شکل از کسی نگرفته ام....... این که من هنوز شمع قرمز برای کسی روشن نکرده ام.....معنی اش این است که تا به حال عاشق نشده ام..... یا معشوق نیستم.....  کسانی که حتی نمیدانند روز عشق هست..... آنها چطور؟ .... آنها عاشق نمیشوند...... آیا عشق را با این چیزها باید ثابت کرد.......  یا با این ها تظاهر به عاشقی میکنند.... بعضی ها هم ادعای مدرن بودن میکنند..... آیا امسال......این هدیه های قرمز..... پیوند دهنده ی یک عشق واقعی میشود.....
عشقت را میخواهم....... اما نه با چشیدن شکلاتی شیرین که خاطرات تلخ را میسازد....
تو فقط آغوشت را به رویم بگشا......
که گرمای آغوشت سرخی گونه هایم را تضمین میکند.....
نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن ماه سال 1390ساعت | 02:28 توسط الیسا | نظرات (4)

من.....در این ماه هبوط کردم.....

چه اهمیت دارد کدام روزش.....

چه اهمیت دارد چند ساله میشوم....

مهم این است.......

که تازه فهمیدم هبوط جشن نمیخواهد.......

و من امسال شمعی روشن نخواهم کرد......

بگذار خاموش باشد ننگ روزهای از دست رفته ام....



کامنتای این پست رو تایید نکردم

نوشته شده در شنبه 1 بهمن ماه سال 1390ساعت | 16:26 توسط الیسا | نظرات (0)

دیروز کسی عاشقم شد......

شاید امروز هم عاشقم باشد....

فردا اما....

نکند فردا کسی عاشقت شود....

نکند حس معشوقگی به کامت خوش بیاید....عاشقی را فراموش کنی....

نکند ....

میدانم....

میدانم احساسم دارد رو به ابتذال میرود....


تاوان دلتنگیم گران تمام شد برایم....

بهایش ه ر ز رفتنم بود....


نوشته شده در جمعه 30 دی ماه سال 1390ساعت | 22:40 توسط الیسا | نظرات (7)

هوای امشبم با فکرت خرابه


بدون تو خورشید محاله بتابه


تو فانوس شبهای بیداریم باش


نجاتم بده


واسه گریه کردن به پای تو دیره


یه جوری شکستم که گریت بگیره


همین امشب از حال من باخبر باش


نجاتم بده




نوشته شده در جمعه 30 دی ماه سال 1390ساعت | 00:31 توسط الیسا |